روزهای اذر ماه
مرسی که همیشه جویای حالمون هستید
مرسی که هستید .....مرسی که اجازه میدید خاطراتم رو با شما ها قسمت کنم .
مرسی که به من اجازه سپاسگذاری میدید .
مرسی که دلم رو گرم میکنید .
خدایا
چقدر از این سنش راضی ام . چقدر صحبت کردن باهاش به من حس نمو و رشد میده !
چقدر از حل و فصل کردن و توضیح های جالبش لذت میبرم .
چقدر از تعریف کردن مسائل روزش لذت میبرم .
با دستهای کوچولوش برام میوه میاره .
به همه افراد شما میگه . یه بار به عمو سامان گفت عمو تو بیا اینجا. زودی گفت نه عمو شما بیا اینجا 
فقط به من میگه میمینا خانوم 
حرفهای بزرگتر از سنش میزنه .
ادرس خونه همه رو بلد هست . وقتی که از خونه خارج میشیم میگم میریم خونه رفعت جون (مامان خودم ) شما ادرس بده من برم . خیلی قشنگ با انگشت کوچولوش میگه میمینا برو اینجا بعد میگه دور بزن .عاشق ادرس دادنش هستم
حدود 1 هفته ایی میشه که از روغن کنجد استفاده میکنم و احساس کردم برای سلامتش بهتره هم برای خودمون هم رادوین .
شبها عادت داره که دستهای من رو بگیره تا خوابش ببره اصرار داره که دستشو رو ببره زیر بغلم همش میگه میمینا خانوم( دیل پغل ) میخوام .
اینم عکسهای دیگه ای از pocoyo که یکی از بامزه ترین شخصیت های یک انیمیشن انگلیسی هست یه شخصیت باهوش و شیرین و نازنین .
در حقیقت من خودم بیشتر از رادوین دوستش دارم ...جدا صورت و حرکاتش شبیه رادوین هست !!!


به رادوین اموزش رد شدن از خیابون رو دادم و الان امکان نداره که همینجوری بره تو خیابون .
میگه میمینا خانوم . ببین ماشین نمیاد پس میتونم رد بشم . و خودش به ارامی عبور میکنه . و من همراهیش میکنم

پنجشنبه جمعه گذشته به طور اتفاقی نصمیم گرفتیم که با فاطی جون (مادر شوهری) بریم تهران خونه عمه جون . و رادوین خیلی خوشحال بود هنوزم که هست میگه بریم تیران (تهران )خونه عمه . با دیدن عکسها خاطرات براش زنده میشه و تا اخر شب میگه بریم میمینا خانوم بیا لباس بپوشبم بریم سوار ماشین بشیم بریم تیران خونه عمه 

تو حیاط خونه عمه جون داری بازی میکنی


با احسان تصمیم گرفتیم بریم شهر کتاب خیابون شریعتی کمی برات خرید کنیم خودمون هم چند تا کتاب میخواستیم . واقعا از دیدن کتابها ی خوب و با تنوع بالا سیر نمیشدیم . .


این سری دنبال کتابخونه مخصوص کودک بودم ولی متاسفانه وقت کمی داشتیم نشد که رادوین رو کتابخونه مخصوص کودک ببرم . ولی سری بعد جز برنامه مون هست .

پسرم عزیزم خوشیختی زندگیم رو صد چندان کردی

با هم رفتیم پارک و سر همدیگه برگ میریختیم و خوشحالی میکردیم و



دیشب بردمش سرزمین سحر امیز و با علاقه داشت بازی میکرد ولی موقع برگشت راضی نمیشد بیاد خونه .

فرشته معصوم من
وقتی مادر میشی ، میشی یه پا پزشک خانواده
میشی دیکشنری لغات ربان کودکت
تو میفهمی اون چی میگه ..تازه واسه شوهرت هم ترجمه میکنی
این یعنی دنیای تو ...
وقتی مادر میشی عوض میشی ..
میشی یه خانوم نو و تازه به دنیا اومده ...پاک پاک .
سفید !.


روزهای اذر ماه 











